شاید دلتنگ روزها و شبهای سردی بشوم که تنها بعد از تعطیلی مغازه و دفتر با مرکب وفادارم و با علم به این که کسی انتظارم را نمیکشد مسیری را پیش گیرم که در پایان آن جز خاموشی زمان و مکان و ....... هیچ عایدم نمیشود.

سرد سرد ،با شال و کلاهی ،دستکش و تن پوش گرمی....

آشنا با سوز سردی که از لابلای کلاه و دستکش پوست تنم را احاطه میکند تا شاید از تکه استخوانی مغز استخوانی بجوید تا مغز استخوانم یخ بزند.

سلام شبهای سرد و استخوان سوز تنهاییهایم ،شبهای خستگی و کلافگی و شبهای بی پایان سرد سرد ،شبهای امید و دلخوشی های نیامده و نرسیده

نه اینکه بغض ها و هق هق کردنم نشانه تنهایی و دلتنگی است ،نه ،بلکه نفهمی و بی دردی بد دردی است.

آه

دوست من ،عزیز من و استاد من ،شمایی که تراوشات ناموزون ذهن تنگ مرا مرور میکنید ،من هستم ،اینجا و هرجایی که به من نیاز باشد.

بدان امیدی که تو به من آموختی آمیخته با جانم شده. اگرچه امروز و فردا به اوج و آروزی پروازم نرسم ولی تا امید در من است من پیروز و بهروزم چون:

من قدرتمند و محکم و استوارم

من پیام آور شادیم

من نتیجه آرزوهای بی پایانم

+ نوشته شده در  ۱۳۹۳/۰۳/۲۲ساعت 12:51  توسط M.r.t.z  |